(چون ایشان عادت داشتند دوشنبه ها و پنج شنبه ها را روزه می گرفتند) به شهادت می رسند واما دوست داییم به دل نگرانی زن و بچه اش با ناراحتی و نارضایتی قبول می کنه و آزاد میشه ...ایشان اول به خانه مادربزرگ بنده میان و داستان را تعریف می کنند و خبر شهید را هم به خانواده می رسانند؛
اما شوق شهادت حتی برای ساعتی این بزرگوار را رها نمی کند و مادر تعریف می کند ایشان با گریه زیاد ماجرا تعریف می کردند و به خودشان بد و بیراه می گفتند که شهادت لیاقت میخاد؛میره ی سر به زن و بچه اش می زنه و بعد آخرین دیدارش رو
برچسب:
نویسنده: میلاد محمدی
از خدا پنهان نبود از تو چه پنهان یکی بود که بود که بی دلیل بودبی هوا دوستت داشتکه نگاهش بعد از خدا تنها تو را می دید ...در یــــادت بماند !با خنده هایت گل از گلش می شگفتبا بغض هایت گریه می کردکه هر روز با دعای خیر راهی ات می کردهر شب خستگی هایت را شانه بوددر یـــادت بماند !تو یک "من" داشتی
که همه جوره به پایِ دوست داشتنت می نشستکه می رنجید اما عاشق تر میشدکه خسته می شود اما کم نمی آورد تمامی ِ اینها را هم نخواستی به یادت بیاوریتنها این را بدانو به یادت بسپار توبرایِ من دنیایی بود که با توهراس
برچسب:
نویسنده: میلاد محمدی
دختر جواب داد : می دانم هرگز مرا انتخاب نمی کند ، اما فرصتی است که دست کم يک بار او را از نزديک ببينم .روز موعود فرا رسيد و شاهزاده به دختران گفت : به هر يک از شما دانه ای می دهم ، کسی که بتواند در عرض 6 ماه زيباترين گل را برای من بياورد ، ملکه آينده چين می شود .دختر پيرزن هم دانه را گرفت و در گلدانی کاشت .
سه ماه گذشت و هيچ گلی سبز نشد ، دختر با باغبان های بسياری صحبت کرد و راه گل کاری را به او آموختند ، اما بی نتيجه بود ، گلی نروييد...روز ملاقات فرا رسيد ، دختر با گلدان خالی اش منتظر ماند و د
برچسب:
نویسنده: میلاد محمدی
زستان وا رویی به هاریش هات تو هه ر نه هاتی ژهری تالی چاوه روانیت دامی تو له جیاتی ئه ی تو خو نازانی ده ردی چاوه روانی تا چه ن به ئازاره برک و اش و ژانی گیانا بو نه هاتی عازیز بو نه هاتی نه تپرسی هه والم اش و مه رگه ساتی شه و نیه ئه گه ر جاری خه ونت پیوه نه بینیم وا ئه زانم له باوشم دای له سه ر سه رینم که چاو هه ل دینم گیانا بالای به رزت نابینم دوباره ده م سوتینی اش و زامی برینم گیانا که م زو وه ره نازدارم زو وه ره به س جاری بت بینم گیانم بو خوت به ره ترجمه شعر به فارسی
تا کی بنالم جانا تا کی
برچسب:
نویسنده: میلاد محمدی
ما یک روحیم در دو جسم مثل شعر و آواز در یک رسته ایم دونیاش ناتونی لیکمان کاتهوهمهگهر خوا بو خوی بمان باتهوه دونیاهم نمیتونه مار ازهم بگیرهمگه اینکه خدا ما را پیش خودش ببره ئیمه پهروهردهی یهک خول وئاوین بو تهنیا ساتیک بی یهکتر نابین ما پروردۀ یک آب و خاکیم حتی برای یه ساعت از هم جدا نمیشیم
ئهگهر لهو دونیاش زیندو بینهوهریبواری یهک ریین جیا نابینهوه اگر اون دنیا هم زنده بشیم مسافر یک راهیم جدا نمیشیم پهیمانمان داوه تا له ژینا بین عهد بسته ایم تا زندهایم حتی یه لحظه بدون هم زندگ
برچسب:
نویسنده: میلاد محمدی